تبليغاتX
شاهزاده بزرگ
آخرين گفتار كـــــورش كبيــــــر
آخرين گفتار كـــــورش كبيــــــر ، شاهنشاه بزرگ ايران و ملل گوناگون ، از كتاب كورش نامه ، اثر گزنوفون تاريخ نويس يوناني :
در طول مدت پادشاهي پر افتخار كورش كبير او هفت بار سرتاسر امپراتوري خود را سر كشي كرد ، با توجه به وسعت كشورهاي تحت كنترل كورش ، هر سركشي ماهها به طول مي انجاميد . او پس از مراجعت از آخرين ديدار از سرزمينهاي پارس بر طبق عادات هميشگي ، به پرستش اهورامزدا پرداخت و قربانيان در اين راه فدا كرد . او در واپسين روزهاي عمر خود رو به فرزندان خود چنين گفت :[ من در طول مدت عمر خود هر آرزويي كه داشتم برآورده شد ، دست به هر كاري كه زدم پيروز شدم . دوستان و يارانم از تدبير من برخوردار بودند . دشمنانم جملگي فرمانم را با رقبت گردن نهادند . قبل از من وطنم سرزمين كوچك و گمنامي بود كه هر سال مورد تاخت و تاز و تجاوز قرار ميگرفت و حالا درآستانه مرگ من ، آنرا بزرگترين و مقتدرترين و شريف ترين كشور آسيا به دست شما ميسپارم . من به خاطر ندارم در هيچ جهادي براي عزت ، سربلندي و كسب افتخار براي ايران زمين مغلوب شده باشم . جمله آرزوهايم برآورده شد و سير زمان پيوسته به كام من بود . اما از آنجا كه از شكست در هراس بودم ، خود را از خودپسندي و غرور بر حذر داشتم . حتي در پيروزيهاي بزرگ خود ، پا از اعتدال بيرون ننهادم . حال كه مرگ من نزديك است خود را بسي خوشبخت ميدانم زيرا : فرزنداني كه خداوند بر من عطا فرمود همگي سالم و در عين حال عاقل هستند و وطنم ايران از همه جهات مقتدر و پرشكوه مي باشد و آيندگان مرا مردي خوشبخت و كامياب خواهند شمرد .  من پيوسته معتقد هستم كه روح انسان پس از خروج از كالبد خاكي ، محو و فناپذير نمي گردد . مرگ چيزي است شبيه به خواب . در مرگ است كه روح انسان به ابديت مي پيوندد و چون از قيد و علايق آزاد ميگردد به آتيه تسلط پيدا ميكند و هميشه ناظر اعمال ما خواهد بود پس اگر چنين بود كه من انديشيدم به آنچه كه گفتم عمل كنيد و بدانيد كه من هميشه ناظر شما خواهم بود ، اما اگر اين چنين نبود آنگاه  ازخداي بزرگ بترسيد كه در بقاي او هيچ ترديدي نيست و پيوسته شاهد و ناظر اعمال ماست . از كژي و ناروايي بترسيد .اگر اعمال شما پاك و منطبق بر عدالت بود قدرت شما رونق خواهد يافت ، ولي اگر ظلم و ستم روا داريد و در اجراي عدالت تسامح ورزيد ، ديري نمي انجامد كه ارزش شما در نظر ديگران از بين خواهد رفت و خوار و ذليل و زبون خواهيد شد . من عمر خود را در ياري به مردم سپري كردم . نيكي به ديگران در من خوشدلي و آسايش فراهم مي ساخت كه از همه شادي هاي عالم برايم لذت بخش تر بود . ديگر بس است ، پس از مرگ بدنم را مومياي نكنيد و در طلا و زيور آلات و يا امثال آن نپوشانيد . زودتر آنرا در آغوش خاك پاك ايران قرار دهيد تا ذره ذره هاي بدنم خاك ايران را تشكيل دهد . چه افتخاري براي انسان بالاتراز اينكه بدنش در خاكي مثل ايران دفن شود . ]
اين خلاصه اي از آخرين گفتار كورش كبير بود كه دقايقي خود من را به ريختن اشك واداشت . بله او در 2500 سال پيش حجت را بر ايرانيان تمام كرد و تمام ناگفته هاي عالم و نيكي ها  را بازگو كرد . مقداري هم در باره گزنوفون ميگويم تا كساني كه با اين شخصيت آشنايي ندارند ، كم و بيش آشنا شوند .
گزنوفون در سال 445 قبل ميلاد در ارخيوس يونان متولد شد . گزنوفون و افلاطون از شاگردان سقراط بودند . گزنوفون با جواني دوست بود كه آن جوان دوست كورش صغير ، برادر اردشير دراز دست بود و اين دوستي موجب گرديد ، با توجه به آنكه گزنوفون از جنگهاي خانوادگي آتن به تنگ آمده بود به مشرق زمين و ايران سفر كند و به تحقيق پرداخت و تاريخ زمان خود را به رشته تحرير در آورد و از آنجا كه زندگي كورش در آن زمان ، زبان زد خاص و عام بود كتابي را به نام كورش نامه در شرح حال زندگي كورش كبير به رشته تحرير در آورد . كه هم اكنون يكي از كتابهاي مرجع تاريخي مي باشد

|+|نوشته شده در دوشنبه 1387/07/01 ساعت 11:13 قبل از ظهر توسط سعید شنبه زاده |
درگذشت کورش و خاکسپاری وی
سلام و درود . یکی از دوستان گفتند که کورش در 32 سالگی کشته شد پس چه جوری وصیت نامه نوشت . او فقط 28 سال بر مسند پادشاهی ایران و آسیا قرار داشت . و در نهایت در جنگ با سکاها کشته شد .
همسر کورش ملکه ایران و آسیا :
کورش در طول زندگی خود فقط یک زن اختیار کرد و او کاساندان نام داشت دختر فرناسپه از شاهدختان خاندان هخامنشی . کاساندان قبل از کورش درگذشت و بعد از - او کورش در اندوهی فراوان ماند و برای همیشه و به احترام همسرش تنهایی را برگزید ( به نقل از هرودوت تاریخ نویس یونانی  )  . در زمان کورش خشکیهای شناخته شده روی زمین 50 میلیون کیلومتر مربع بوده است . از 148.822 میلیون کیلیومتر مربع کنونی . که از این 50 میلیون کیلومتر مربع تنها 11 میلیون آن جهان متمدن بوده است و بقیه آن وجود مادی نداشته است که کورش شاهنشاه بزرگ ایران زمین موفق شده بوده از این 11 میلیون کیلیومتر مربع جهان متمدن آن زمان 8 میلیون کیلیومتر مربع را از آن ایران کند و خود پادشاهی شود که بر 8 میلیون کیلیومتر مربع حکمرانی میکرد . او پس از 28 سال سلطنت پر افتخار در راه سر افرازی وطتش ایران زمین کشته شد  . 
معتبرترین سند در باره مرگ کورش هرودوت است که تاریخ تمدن ویل دورانت نیز از آن اقتباس کرده است . طبق گفته های هرودوت :  کوروش در اواخر عمر براي آرام کردن نواحي شرقي کشور که در جريان فتوحاتي که او در مغرب زمين داشت ناآرام شده بودند و هدف تهاجم همسايگان شرقي قرار گرفته بودند به آن مناطق رفته است و شش سال در شرق جنگيده است. بسياري از مورخين ، علت مرگ کوروش را کشته شدنش در جنگي که با قبيله  ماساژتها ( يا به قولی سکاها ) کرده است دانسته اند. ابراهيم باستاني پاريزي در مقدمه اي که بر ترجمه ي کتاب « ذوالقرنين يا کوروش کبير » نوشته است ، آنچه بر پيکر کوروش پس از مرگ مي گذرد را اينچنين شرح مي دهد  :
سرنوشت جسد کوروش در سرزمين سكاها خود بحثي ديگر دارد. بر اثر حمله ي كمبوجيه به مصر و قتل او در راه مصر ، اوضاع پايتخت پريشان شد تا داريوش روي كار آمد و با شورش هاي داخلي جنگيد و همه ي شهرهاي مهم يعني بابل و همدان و پارس و ولايات شمالي و غربي و مصر را آرام كرد. روايتي بس موثر هست كه پس از بيست سال كه از مرگ کوروش مي گذشت به فرمان داريوش ، جنازه ي کوروش را بدينگونه به پارس نقل كردند.
خاکسپاری کورش کبیر :
شش ساعت قبل از ورود جنازه به شهر پرسپوليس ( تخت جمشيد ) ، داريوش با درباريان تا بيرون شهر به استقبال جنازه رفتند و جنازه را آوردند. نوزاندگان در پيشاپيش مشايعين جنازه ، آهنگهاي غم انگيزي مي نواختند ، پشت سر آنان پيلان و شتران سپاه و سپس سه هزارتن از سربازان بدون سلاح راه مي پيمودند ، در اين جمع سرداران پيري كه در جنگهاي کوروش شركت داشته بودند نيز حركت مي كردند. پشت سر آنان گردونه ي باشكوه سلطنتي کوروش كه داراي چهار مال بند بود و هشت اسب سپيد با دهانه يراق طلا بدان بسته بودند پيش مي آمدند. جسد بر روي اين ردونه قرار داشت. محافظان جسد و قراولان خاصه بر گرد جنازه حركت مي كردند. سرودهاي خاص خورشيد و بهرام مي خواندند و هر چند قدم يك بار مي ايستادند و بخور مي سوزاندند. تابوت طلائي در وسط گردونه قرار داشت. تاج شاهنشاهي بر روي تابوت مي درخشيد ، خروسي بر بالاي گردونه پر و بال زنان قرار داده شده بود – اين علامت مخصوص و شعار نيروهاي جنگي کوروش بوده است. پس از آن سپهسالار بر گردونه جنگي ( رتهه ) سوار بود و درفش خاص کوروش را در دست داشت. بعد از آن اشيا و اثاثيه ي زرين و نفايس و ذخايري كه مخصوص کوروش بود – يك تاك از زر و مقداري ظروف و جامه هاي زرين – حركت مي دادند
همين كه نزديك شهر رسيدند داريوش ايستاد و مشايعين را امر به توقف داد و خود با چهره اي اندوهناك ،‌ آرام بر فراز گردونه رفت و بر تابوت بوسه زد ؛ همه ي حاضران خاموش بودند و نفس ها حبس گرديده بود. به فرمان داريوش دروازه هاي قصر شاهي ( تخت جمشيد ) را گشودند و جنازه را به قصر خاص بردند. تا سه شبانه روز مردم با احترام از برابر پيكر کوروش مي گذشتند و تاجهاي گل نثار مي كردند و موبدان سرودهاي مذهبي مي خواندند.
روز سوم كه اشعه ي زرين آفتاب بر برج و باروهاي كاخ باعظمت هخامنشي تابيد ، با همان تشريفات جنازه را به طرف پاسارگاد – شهري كه مورد علاقه ي خاص کوروش بود - حركت دادند. بسياري از مردم دهات و قبايل پارسي براي شركت در اين مراسم سوگواري بر سر راهها آمده بودند و گل و عود نثار مي كردند.
در كنار رودخانه ي کوروش ( كر) مرغزاري مصفا و خرم بود. در ميان شاخه هاي درختان سبز و خرم آن بناي چهار گوشي ساخته بودند كه ديوارهاي آن از سنگ بود.
هنگامي كه پيكر کوروش به خاك مي سپردند ، پيران سالخورده و جوانان دلير ، يكصدا به عزاي سردار خود پرداختند. در دخمه مسدود شد ، ولي هنوز چشمها بدان دوخته بود و كسي از فرط اندوه به خود نمي آمد كه از آن جا ديده بردوزد. به اصرار داريوش ، مشايعين پس از اجراي مراسم مذهبي همگي بازگشتند و تنها چند موبد براي اجراي مراسم مذهبي باقي ماندند.
درباره کورش بزرگان چه گفته اند : 
کورش در تورات :

خداوند درباره کورش می گوید که او شبان من است و هر چه او کند آن است که من خواسته ام . منم ( خداوند ) که او ( کورش ) را از جانب مشرق بر انگیختم تا عدالت را روی زمین برقرار کند . من امتها را تسلیم وی میکنم و او را بر پادشاهان سروری میبخشم و ایشان را مثل غبار به شمشیر وی و مانند کاهی که پراکنده شود به کمال او تسلیم می کنم . من کورش را به عدالت بر انگیختم و تمامی راهها را در پیش رویش استوار خواهم ساخت . منم که شاهین خود را ( کورش ) را از جانب مشرق فرا خواندم و دوران عدالت را نزدیک آوردم . خداوند کورش را برگزید و فرماندار جهانش کرده است . بازوی او را بر کلدانیها فرو خواهد آورد و راه او را همجه هموار خواهد ساخت . در سال اول سلطنت کورش پادشاه پارس کلام خدا کامل شد . خداوند روح کورش پادشاه فارس را برانگیخت تا در تمامی سرزمینها خود فرمانی صادر کند که ( یهوه ) خدای آسمانها تمام ممالک زمین را بر من داده است و امر داده است خانه برای او در اورشلیم بنا کنم .
گیریشمن :
باستان شناس فرانسوی میگوید کمتر پادشاهی است که پس از خود چنین نام نیکی باقی گذاشته باشد . کورش سرداری بزرگ و نیکوخواه بود . او آنقدر خردمند بود که هر زمانی کشور تازه ای را تسخیر می کرد به آنها آزادی مذهب میداد و فرمانروای جدید را از بین بومیان آن سرزیمن انتخاب مینمود . او شهر ها را ویران نمی نمود و قتل عام و کشتار نمی کرد . ایرانیان کورش را پدر و یونانیان که سرزمینشان بوسیله کورش تسخیر شده بود وی را سرور و قانونگذار می نامیدند و یهودیان او را مسیح خداوند می خوانند
کنت دوگوبینو سفیر اسبق فرانسه در تهران :
تا کنون هیچ انسانی موفق نشده است اثری را که کورش در تاریخ جهان باقی گذاشت - در افکار میلیونها مردم جهان بوجود آورد . من اذعان میدارم که اسکندر و سزار و کورش که سه مرد اول جهان شده اند کورش در صدر انها قرار دارد . و تا کنون کسی در جهان بوجود نیامده است که بتواند با او برابری کند و او همانطور که در کتابهای ما آمده است مسیح خداوند است .
افلاطون :
کورش سرداری بزرگ بود . در زمان او ایرانیان از آزادی برخوردار بودند و بر بسیاری از ملتهای دیگر فرمانروایی می نمودند . بعلاوه او به همه مللی که زیر فرمانروایی او بودند آزادی می بخشید و همه او را ستایش مینمودند .  سربازان او پیوسته برای وی آماده جانفشانی بودند و به خاطر او از هر خطری استقبال میکردند .
ویل دورانت :
تاریخ نویس نامدار آمریکایی . کورش از افرادی بوده که برای فرمانروایی آفریده شده بود . به گفته امرسون همه از وجود او شاد بودند . روش او در کشور گشایی حیرت انگیز بود . او با شکست خوردگان با جوانمردی و بزرگواری برخورد می نمود . بهمین دلیل یونانیان درباره او داستهای بیشماری نوشته اند و او را بزرگترین جهان قهرمان پیش از اسکندر مینامند . او کرزوس را پس از شکست از سوختن در میان هیزمهای آتش نجات داد و بزرگش داشت و او را مشاور خود ساخت و یهودیان در بند را آزاد نمود

|+|نوشته شده در دوشنبه 1387/07/01 ساعت 11:12 قبل از ظهر توسط سعید شنبه زاده |
هدف از تخریب اثار باستانی چیست؟

میراث باستانی کشور چنان  ناجوانمردانه به مذبح گاه نامردان نامراد کشیده شده که گویی چون طفلی یتیم و بی سرپرست ارزویی  جز مرگ  را نمی کشد.و متولیان میراث نیز  هنری جز بازی با الفاظ و بیان اشعار بیمقدار و کم بها ندارند.اثاری که هزاران سال نسلی باشکوه بیادگار نهاد و نسلی در پی بی شکوهی در حال انهدام ان تلاش مضاعف دارد.تخریب هزاران اثر و محو کتیبه های گرانسنگ پیامی دارد و ان اینکه دشمن راه محو هویت این ملت بزرگ را دریافته است.


|+|نوشته شده در دوشنبه 1387/07/01 ساعت 11:10 قبل از ظهر توسط سعید شنبه زاده |
فروش ماسک هخامنشی یا حراج تمدن یک ملت؟

 پدر بزرگش معمولا به خرید و فروش اجناس قراضه برنجی و مفرغی مشغول بود، او نیز همواره تصور می کرده که این جام احتمالا از همین فلزات ساخته شده است. وی به خاطر می آورد که هنگام کودکی با این شیئی بازی می کرد اما بعدا آن را در گوشه ای گذاشت و به دست فراموشی سپرد. آقای وبر هنگام اثاث کشی به خانه جدید، جام فلزی را در گوشه ای پیدا کرد و برای آزمایش به موزه بریتانیا فرستاد.وقتی به اصالت ان پی برد در پوست خود نگنجید چرا که میدانست باید تمدنی با شکوه را به حراج بگذارد .و او امروز فارغ از هرگونه تشویش  و اضطراب میخواهد هویت ائیریان وئجه را به تاراج و حراج بگذارد چرا که میداند میراث داران باستانی این ملت  را اندیشه و توانی نیست


|+|نوشته شده در دوشنبه 1387/07/01 ساعت 11:8 قبل از ظهر توسط سعید شنبه زاده |
کشاورزی در دوره هخامنشی
 کشاورزی در دوره هخامنشی از اهمیت خاصی برخوردار بود پایه و اساس زندگانی اجتماعی آن روز ، کشاورزی بود . دراین دوره مأموران دولتی مخصوصی وجود داشت که ناظر در امور کشاورزی و متصدی وصول مالیاتها بودند .

پادشاهان هخامنشی به کسانی که زمینهای بایر را تبدیل را اراضی زراعتــی یا پرداخت می کردند و به احداث قنوات می پرداختنــد ، پاداش خوبـی مـی دادند .

دامداری و صنایع دستی
دامداری رواج فراوان داشت و اسبهای نسا که در ماد پرورش می یافتند ، شهرت بسزایی داشتند . هر ایالت و شهری به صنعت دستی خود مشهور بود .

بازرگانی و امور مالی
در بابل و بین النهرین بازرگانی رواج فراوان داشت . بانکهایی که برای توسعة تجارت و کشاورزی به مردم وام می دادند ، تشکیل شده بود که معروفترین آنها دو بانک برادران اگیبی و پسران موراشو در بابل بوده است .


امیــران و بزرگان و دستگاههای اداری و مذهبی ، کارگرانی داشتند که آنان را « مانیا » می خواندند . بر اینان که بردگانی بیش نبودند داغ می نهادند و در امور ساختمانی و کشاورزی و صنعت از وجودشان استفاده می کردند . اینان از اسیران جنگی بشمار می رفتند و آنان را غالباً در روستاها ساکن می دادند .

وضعیت اراضی
قسمت اصلی اراضی کشور باستثنای املاک برده نشین ، به وسیله کشاورزان اداره می شدند . این کشاورزان حق نداشتند آن اراضی را ترک کنند و با همان زمینها به مالک دیگر منتقل می گشتند .
قسمتی از اراضی کشور به معابد اختصاص داشت . در این نقاط کانونهای انبوه بردگان بوجود آمده بود .


طبقات
در روزگار هخامنشی مردم ایران بر پنج طبقه به شرح زیر تقسیم می شدند :


1 - بزرگان .
2 - مغان .
3 - کشاورزان .
4 - بازرگانان و پیشه وران .
5 - بردگان .
از طبقة بزرگان هفت خانوادة پارسی در درجة اول بودند ومناصب لشکری و کشوری در دست آنان بود . مغان یا روحانیان از طوایف ششگانة ماد بودند که در دورة هخامنشی نیز اهمیت و اعتباری داشتند و اجرا کنندة مراسم مذهبی بشمار می رفتند.

نظام مالی درخشان داریوش
هرودت می نویسد که داریوش مالیات ایران را به نقدی و جنسی تعیین کرد و ایران را به بیست منطقة مالیاتی تقسیم نمود و همراه با هرساتراپ( یا همان استاندار ) یک نفر امین در امور مالی نیز روان داشت .

تمام مالیاتها در خزانة شاهی نگاهداری می شد . طلا و نقره را آب کرده در کوزه های سفالین می ریختند و هر وقت پولی لازم می شد شاه حکم می کرد که قسمتی از شمشها را ببرند و مورد استفاده قرار دهند


|+|نوشته شده در دوشنبه 1387/07/01 ساعت 11:7 قبل از ظهر توسط سعید شنبه زاده |
قضا و قضاوت های هخامنشی ها

نظام قضایی در استان ماد و پارس
در مورد تشکیلات قضایی ممالک ایرانی امپراطوری باز هم باید بین ممالکی که اقوام پارس ها و ماد در آنجاها زندگی میکرده اند با سایر ممالکی که بقیه اقوام ایرانی در آنجا سکونت داشتهاند تفاوت قائل شد .

با توجه به وجوه اشتراکی که خصوصاً از لحاظ سیاسی بین قوم پارس و ماد وجود داشته است میتوان گفت که در پارس و ماد تا اندازه قابل توجهی تشکیلات قضایی و قواعد حقوقی واحد و یا دست کم خیلی شبیه به هم بوده. لیکن در سایر ممالک ظاهراً وضع تقریباً همانند ممالک غیر ایرانی امپراطوری بوده است.

به عبارت دیگر در استان هایی مانند عیلام ، با وجود آنکه ایرانی محسوب می شدند ،‌ بازهم همان ساختار قضایی پیش از حکومت هخامنشی برقرار بود .
در زمان هخامنشیان به داوری و احقاق حق اهمیت داده میشد، چنانچه به نقل از هرودت مورخ نامی آورده شده است:

«بیش از هر چیز دادگستری مورد توجه ایرانیان بوده است . چنانچه مردی بسیار بزرگ و باهوش که دیوکیس نام داشت میان قوم ماد قد برافراشت.
مادها او را در دهکده خود به عنوان قاضی برگزیدند. ساکنان دهکده های دیگر نیز به سوی او شتافتند و دعاوی خود را به داوری او واگذار نمودند.
روزی رسید که مردم به هیچکس جز او برای مرافعات خود رو نمیآوردند. سرانجام در یک انجمن همگانی به پادشاهی انتخاب شد.»
و او کسی نبود جز کورش بنیادگذار سلسله هخامنشی.

تنظیم قانون در دولت هخامنشی
در مورد جمع آوری قانون در زمان هخامنشی گفته شده است که:

«در زمان سلطنت داریوش، وی دستور داد که یک قانون مدنی کامل از روی قوانین کشورهای تابعه و قوانین ایران تهیه و مورد عمل قرار دهند که بعدها همان قانون پایه گذار قانونگذاران روم و سایر کشورهای جهان گردید.»

چنانچه افلاطون ، قانون ایرانی بعنوان نمونه ای عقل و درایت توصیف شده است .

دادگاه های مختلف در این دوره

عدالت در زمان هخامنشیان توسط دادگاههایی که به ریاست سران طبقات جامعه تشکیل میشد اجراء میگردید، ایشان در آراء و احکام قضایی خود به سنن کهن و قوانینی که «داتا» نامیده میشد استناد میکردند.
دادگاههای رسمی دیگری وجود داشت که داوران آنها به «داته برا» مرسوم بودند و مستقیماً از طرف پادشاه منصوب میشدند و شغل آنان نیز مورثی بود.

استبداد ایرانی یا نظمی اجتماعی ؟
موروثی بودن قضات ، نشان از آن دارد که استبداد ایرانی ، به مفهومی که نزد غربی ها معروف است ،‌ نبوده است . چنانچه وراثت در میان قضات موجب می شده است که نظمی اجتماعی در میان مسؤولین اصلی قضاوت در کشور وجود داشته باشد که خارج از حیطه اختیار شاه بوده است و شاه مجبور به پیروی از آن می بود .

به همین جهت امکان آن نبود که شاه هرکس را که می پسندد و دوست دارد ، نصب کند و از طرف دیگر مجبور بود که کارها و تصمیماتش را با این قضات هماهنگ نماید و از مخالفت با آنها بطور علنی دست بردارد .

راجع به اهمیت عدالت و اجرای آن در عهده هخامنشی منقول است که کورش از زبان استاد خود گفته است:

عدالت آن است که به مقتضای قانون و حق باشد و هرچه را از راه حق منصرف شود ستم و بی عدالتی است و قاضی عادل آن است که فتوایش به اعتبار قانون و مطابق حق باشد.»

شورای مشورتی شاهی
شورایی از داوران شاهی که برای مدت عمر تعیین میشدند در مسائل مشکل حقوقی به او کمک میکردند این شورا خود نیز حق داوری داشت و شاه مراقب بود که مبادا در احکام آنها تجاوزاتی روی دهد.

این مسئله هم تأکید دیگری است بر نظام غیر استبدادی حکومت و قضاوت . چرا که وجود قضاتی مادام العمر مانع آن می شد که قضات برای ترس از برکنار شدن ، مخالف حق و قانون عمل کنند و یا بر طبق رضایت شاه عملی نادرست را مرتکب شوند .

حمایت از قوانین ملت ها
آخرین اعلامیه داریوش برنامه جهانداری اوست که از آن به نام برنامه فرمانروایی جهانی آریایی یاد شده است.
بدین اساس هر جامعه مذهبی یا قومی که به رسمیت شناخته شده بود قانون نامه ای تهیه کرد و برای آنکه قانون نامه ها لازم الاجراء گردد، او خود را حامی و مروج آنها میدانست و هر یک را «قانون شاهی» میخواند و از آن پس در امور قضایی بنابر «قانون شاهی» عمل میشد.

قوانین ملت ها

مصری ها :قانونهای مصری به فرمان داریوش گردآوری شد .
مغان زرتشتی : مغان نیز به دستور داریوش به جمع آوری قوانین خود مشغول شدند و اصل کتاب وندیداداز جمع آوری این قوانین به دست آمده است .
یهودیان : یهودیان به دستور داریوش قوانین دین خود را جمع آوری کردند و هنوز هم در زبان عبری قانون را «دات» میگویند که از واژه «داته» فارسی باستان آمده است.

نمایی دیگر از نظم غیر استبدادی با ظاهر فردی
در ایران زمان هخامنشیان، از آنجایی که تمام قدرتها و اختیارات و من جمله قوه قضاییه زیر نفوذ و اقتدار شاه بود، هیچ حق و منطقی در مقابل او عرض وجود نمیکرد و غالباً شاه عمل قضاوت را به یکی از دانشمندان مجرب و سالخورده واگذار مینمود .
بعد از آن یک محکمه عالی وجود داشت که از هفت نفر قاضی تشکیل میشد و پایینتر از محکمه های محلی بود که در سراسر کشور وجود داشت.

این نشان می دهد که چنین مرسوم بوده است که حتما شاه ، فردی سالخورده و کارکشته و نه جوان و خام را از میان دانشمندان کشورش برگزیند و او عالی ترین مقام قضایی کشور و امپراطوری خواهد بود .
یعنی چنین نیست که شاه به هر ترتیبی که خود بخواهد ، حکم کند و دیگران را به مجازات برساند تا نابسامانی و اضطراب همه مردم را بگیرد .

نقش کاهنان و غیر کاهنان
قوانین و مقررات را کاهنان وضع میکردند و تا مدت زیادی کار رسیدگی به دعاوی را برعهده داشتند ولی بعدها افرادی به این گونه کارها رسیدگی میکردند که از طبقه کاهنان نبودند .
معمولاً در دعاوی به استثناء آنهایی که از اهمیت فراوان برخوردار بودند ضمانت را میپذیرفتند و در محاکمات از راه رسم خاص و منظمی پیروی میشد.

نقش و اختیارات شاه
درزمان هخامنشیان چون ریاست عالیه امور قضایی کشور برعهده شاه بود، او بزرگترین داور محسوب شده و احکام نهایی با رأی و صلاحدید او صادر میشد .
شاه میتوانست مجرم را عفو نموده یا در مجازات وی تخفیف داده و یا مجازاتی دیگر غیر از آنچه که در قانون پیش بینی شده بود مقرر نماید و حتی کیفرهای دیگر را نیز به نحوی که صلاح میدید در مورد مجرمین به مورد اجرا میگذاشت.

چنین حقی معمولا در همه قوانین کشورها ، بصورت های کم یا زیاد وجود دارد و عالی ترین فرد اجازه نقض حکم را داراست . چنانچه رئیس جمهور در کشور آمریکا می تواند حکم اعدام را نقض کند و یا حتی برخی قوانین کنگره ( مجلس در نظام آمریکا ) را نقض کند .

آئین دادرسی و روش محاکمه
در زمان هخامنشیان برای آنکه کار محاکمات به درازا نکشد برای هر نوع دعوی مدت زمان معینی مقرر شده بود که می بایست در ظرف آن مدت حاکم صادر شود .

همچنین به طرفین دعوی پیشنهاد سازش از طریق داوری میکردند تا دعوایی که میان انها اتفاق افتاده است توسط داور و به طرفین مسالمت آمیز حل و فصل شود .

سخنگویان قانون یا وکیلان
چون رفته رفته سوابق قضایی زیاد شد و قوانین و مقررات طول و تفصیل پیدا کرده بود گروه خاصی به نام «سخنگویان قانون» پیدا شدند که مردم در امور قضایی با آنها بحث و مشورت میکردند و برای پیش بردن دعاوی خود از ایشان کمک میگرفتندقضا و قضاوت در دوره هخامنشی ها


|+|نوشته شده در دوشنبه 1387/07/01 ساعت 11:6 قبل از ظهر توسط سعید شنبه زاده |
وصیت های مینوی(داریوش)
اینک که من از دنیا می روم، بیست و پنج کشور جزو امپراتوری ایران است و در تمامی این کشورها پول ایران رواج دارد و ایرانیان درآن کشورها دارای احترام هستند و مردم آن کشورها نیز در ایران دارای احترامند .
جانشین من خشایارشا باید مثل من در حفظ این کشورها کوشا باشد و راه نگهداری این کشورها این است که در امور داخلی آن ها مداخله نکند و مذهب و شعائر آنان را محترم شمرد .

اکنون که من از این دنیا می روم تو دوازده کرور دریک زر در خزانه داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو می باشد، زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست.
البته به خاطر داشته باش تو باید به این حزانه بیفزایی نه این که از آن بکاهی، من نمی گویم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکن، زیرا قاعده بودن این مقدار زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند، اما در اولین فرصت آن چه برداشتی به خزانه بر گردان .

مادرت آتوسا ( دختر کورش کبیر ) بر گردن من حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن .

ده سال است که من مشغول ساختن انبارهای غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن این انبارها را که از سنگ ساخته می شود و به شکل استوانه هست در مصر آموختم .
چون انبارها پیوسته تخلیه می شود حشرات در آن به وجود نمی آید و غله در این انبارها چندین سال می ماند بدون این که فاسد شود .
و تو باید بعد از من به ساختن انبارهای غله ادامه بدهی تا این که همواره آذوغه دو یاسه سال کشور در آن انبارها موجود باشد و هر سال بعد از این که غله جدید بدست آمد از غله موجود در انبارها برای تامین کسری خوار و بار استفاده کن و غله جدید را بعد از این که بوجاری شد به انبار منتقل نما .
به این ترتیب تو برای آذوقه در این مملکت دغدغه نخواهی داشت ولو دو یا سه سال پیاپی خشک سالی شود .

هرگز دوستان و ندیمان خود را به کارهای مملکتی نگمار و برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافیست .
چون اگر دوستان و ندیمان خود را به کار های مملکتی بگماری و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده نا مشروع نمایند نخواهی توانست آنها را مجازات کنی چون با تو دوست اند و تو ناچاری رعایت دوستی نمایی.

کانالی که من می حواستم بین رود نیل و دریای سرخ به وجود آورم ، به اتمام نرسید و تمام کردن این کانال از نظر بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد، تو باید آن کانال را به اتمام رسانی . و عوارض عبور کشتی ها از آن کانال نباید آن قدر سنگین باشد که ناخدایان کشتی ها ترجیح بدهند که از آن عبور نکنند .

اکنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا این که در این قلمرو ، نظم و امنیت برقرار کند .
ولی فرصت نکردم سپاهی به طرف یونان بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی، با یک ارتش قدرتمند به یونان حمله کن و به یونانیان بفهمان که پادشاه ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند .

توصیه دیگر من به تو این است که هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده، چون هر دوی آنها آفت سلطنت اند و بدون ترحم دروغگو را از خود بران.
هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط مکن و برای این که عمال دیوان بر مردم مسلط نشوند، قانون مالیات را وضع کردم که تماس عمال دیوان با مردم را خیلی کم کرده است و اگر این قانون را حفظ نمایی عمال حکومت زیاد با مردم تماس نخواهند داشت .

افسران و سربازان ارتش را راضی نگاه دار و با آنها بدرفتاری نکن، اگر با آنها بد رفتاری نمایی آن ها نخواهند توانست مقابله به مثل کنند ، اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد ولو به قیمت کشته شدن خودشان باشد و تلافی آن ها این طور خواهد بود که دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا این که وسیله شکست خوردن تو را فراهم کنند .

امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنویسند تا این که فهم و عقل آنها بیشتر شود و هر چه فهم و عقل آنها بیشتر شود تو با اطمینان بیشتری حکومت خواهی کرد .

همواره حامی کیش یزدان پرستی باش، اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هر کسی باید آزاد باشد تا از هر کیشی که میل دارد پیروی کند .

بعد از این که من زندگی را بدرود گفتم ، بدن من را بشوی و آنگاه کفنی را که من خود فراهم کردم بر من بپیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار ،
اما قبرم را مسدود مکن تا هر زمانی که می توانی وارد قبر بشوی و تابوت سنگی من را آنجا ببینی و بفهمی که من پدرت پادشاهی مقتدر بودم و بر بیست و پنج کشور سلطنت می کردم ، پس مردم و خود تو نیز خواهید مرد زیرا که سرنوشت آدمی این است که بمیرد، خواه پادشاه بیست و پنج کشور باشد ، خواه یک خارکن و هیچ کس در این جهان باقی نخواهد ماند،
اگر تو هر زمان که فرصت بدست می آوری وارد قبر من بشوی و تابوت مرا ببینی، غرور و خودخواهی بر تو غلبه نخواهد کرد، اما وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی، بگو قبر مرا مسدود کنند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا این که بتواند تابوت حاوی جسدت را ببیند.

زنهار، زنهار، هرگز خودت هم مدعی و هم قاضی نشو، اگر از کسی ادعایی داری موافقت کن یک قاضی بی طرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار دهد و رای صادر کند، زیرا کسی که مدعیست اگر قضاوت کند ظلم خواهد کرد.

هرگز از آباد کردن دست برندار زیرا که اگر از آباد کردن دست برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت، زیرا قاعده این است که وقتی کشوری آباد نمی شود به طرف ویرانی می رود .
در آباد کردن ، حفر قنات ، احداث جاده و شهرسازی را در درجه اول قرار بده .

عفو و دوستی را فراموش مکن و بدان بعد از عدالت ، برجسته ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت .
ولی عفو باید فقط موقعی باشد که کسی نسبت به تو خطایی کرده باشد و اگر به دیگری خطایی کرده باشد و تو عفو کنی ظلم کرده ای زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای .

بیش از این چیزی نمی گویم، این اظهارات را با حضور کسانی که غیر از تو در اینجا حاضرند کردم تا این که بدانند قبل از مرگ من این توصیه ها را کرده ام و اینک بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس می کنم مرگم نزدیک شده است .


|+|نوشته شده در دوشنبه 1387/07/01 ساعت 11:5 قبل از ظهر توسط سعید شنبه زاده |
داستان تسخير بابل
همانطور که بـه دوردستها می نگریست ، صدایـی را در پشت خود حس کـرد . بـدون آنکـه بـه
پشت برگردد گفت: کیستی؟

-         سرورم شما ایـنجا هستید، من « تخمس پـاده » هستم ، بی اطلاع رفتید ، سرداران
بـه دنبـال شما می گشتند.

-    می بینید که سالم هستم ، بازگردید و بگویید کوروش سالم است ، نیـاز به خلوتی بــرای
فکـر داشتم ، به «دادارشیش» نیز بگویید ، سپاه را پراکنده نکند و همه را یکجا گردآور تا سپاه
دشمن شبیخون نزند.

-         امر ، امر شماست ، به محافظ نیاز ندارید سرورم.

-         نیازی نیست،خود نیز بازگرد و شب را استراحت کن که فردا روز سختی در پیش داریم.

-         اطاعت سرورم.

تخمس پاده برگشت تا به سمت پایین تپه سرازیر گردد ، کوروش به او گفت: تخمس پاده.

-         به گوشم سرورم.

-         از اینکه نگران من هستید ، سپاسگزارم.

-         نیـاز به سپاس نیست ، وظیفه مـا ایـن است کــه شـاه ایـران زمین را از هـر گونـه گزند
احتمالی برهانیم زیرا رهاندن شاه از گزند ، رهاندن ایران از خطر است.

-         شب خوش.


سرداران و تک تک سربازانش را دوست می داشت ، چـه سرداران و سربازانی را بـــرای حفظ
کـردن سرزمیـن ایران و آزادی سرزمینها از ظلم و فسـاد از دست داده بود . همانطور کـه چهره
سردارانش را به یاد می آورد و نـام آنها را بر لب می خواند به یـاد « رشورده» ، مربـی پسرش
کـمبوجیه افتاد ، استادی در سوارکاری و تیـر اندازی و هنرجنگاوری . گویـا خاطرات نمی خواهند
امشب او را آزاد گذارند و دست از سر ذهن خسته او بردارند....

....همانطور که کمبوجیه رشد می کرد و بلند می شد ، کوروش و همسرش کاساندان بزرگ بر
پرورش درست او نظارت داشتند و مربیـان کـارآزموده را برای او بر می گزیدند . در همیـن دوران
پسر دوم آنها بردیـا به دنیا آمده بود و یـک سال پس از او آتوسـا دختر زیبـای کــوروش چشم به
دنیا باز کـرد. بردیـا پسری بود زیبـا و نیـک روی و آتوسـا دختری زیبا و جسور و در عین حال دلربا
و از دوران کودکی سوارکـاری را آموخته و بـا برادر خود بردیـا سوارکـاری می کرد.

پس ازشش سال از تسخیر آسیای صغیر ، اکنون کمبوجیه جوانی بالغ شده است و در کشیدن
نقشه های جنگی و آرایش سپاه بسیار ماهر و مبتکر و بایستی به آرامی نحوه دادگـری ورعایت
داتـم را کـه لازمه پادشاهی است بیاموزد،هر چند او یادگیری داتم ها را دوست نداشت و آن را
یکنواخت و کسل کننده می دانست ، امـا به توصیه پدر که می گفت :" حکومتی قدرتمند باقی
می ماند کـه داتم های قدرتمنــد و عادلانه ای داشته باشـد و خود شـاه در رعایت کـردن آنـها و
نظارت بر آنها از همه پیشی بگیرد" یادگیری داتم ها را به پیش می برد.

بردیا نیز به آرامی به سن فراگیری نزدیک می شد و برای او نیز مربی زیرک به نام« همه راده»
را برگزید.در همان دوران کـه روزهـا را بـه رسیدگی امـور سـاتراپهای خود و مشاوره بـا سرداران
خـود بـــرای اداره سرزمیـن ایــران می گذراند و عصرها را بــا همسر و فرزنـدان خود می گذرانـد
عصرگاهی که در باغ کاخ با کاساندان قدم می زد و آتوسا و بردیا نیز در باغ به بازیهای کودکانـه
مشغول بودند ، بگ پاته از درگاه کاخ وارد باغ شد.

به بگ پاته نظری افکند و گفت : خبری شده است بگ پاته وفادار؟

-         پس از تمام شدن زمان عصرگاهتان با خانواده به شما خواهم گفت.

-         بگو ، می دانی که درباره سرزمین ایران تحملم کم است.

-         سرورم ، فردی از بابل آمده و می گوید با پادشاه ایران کار دارد.

-    از نابونید پادشاه بابل ! چند وقتی است که بـا مـا کـاری ندارد . پس از تصرف لیدی و کشتن
پاکتیاس و قدرت بخشیدن به ساتراپهایمان شاید ترسیده است.

-         خیر سرورم ، پیک مذکور از طرف دربار نابونید نیست، از سرزمین بابل و از مردمان عادی
است.

-         چگونه به این موضوع پی بردی؟

-         از ظاهر او که بسیار رنجور و خسته است.

-         برویم و او را ببینیم ، آیا زبان ما را می داند؟

-         آری ، بسیار کامل و روان.

در تالار مرکزی ، مردی بـا لباس پـاره و ظاهری سیــاه و خستـه و ژنـده و بسیــار لاغر و ریشی
ژولیده ایستاده و منتظر ورود شاه ایران بود . از زیر لباس پاره اش اثر تازیانه های بی رحمانه که
بر ساق پایش نواخته شده بود هویدا بود.

جارچی در تالار با صدایی رسا بانگ بر آورد : کوروش بزرگ وارد می شود.

در باریان به نشانه احترام سر بـه زیر انداخته  و سپس سر خود را بلند کردند. پیـک نیز کرنشی
کـرده و سپس سر خود را بلند کرد و روبروی شـاه ایـران در وسط تالار ایستاد . پس از نشستن
کوروش و اشاره او به علامت آغاز کردن سخن مرد گفت: خداوند یکتا نگه دار کـوروش ، پـادشاه
دادگر ایران باد،که نشانه های پاکی و دادگری که موسی مارا به آن نوید داده دراو آشکار است.

-         درود بر موسی پیامبر قوم یهود.از آیین موسی همیشه به نیکی یاد می کنم ، زیرا قوم
شما را او بسیار رهنمون بوده است. پس از قوم یهود هستی؟

-         آری سرورم .

-         از سرزمین بابل آمده ای به سرزمین ایران ، آیا خبری برای ما داری؟

-         آری سرورم .

-         پیامت چیست؟

-         من از پادشاه بابل برای شما پیغام دارم.

-         نابونید ، آیا نـابونید همگی پیکهایش همچو تو را بـرای سرزمینهای گونـاگون می فرستد رنجور و پریشان حال و ژنده پوش.

-         خیر فقط برای پادشاهان دادگر و عادل پیکهایی همچو مرا راهی می کند.

-         پیام او چیست؟

-         پیام او را من با ظاهرم برای شما آورده ام و پادشاه خردمندی همچو کـوروش بی شک این پیام را نیک دریافته است.

-         پس تـو از رنج و سختی کـه نـابونید بــر شما روا داشته بــه پـیش ما گلایـه آورده ای و با ظاهـر خود می خواهی آنرا بر ما اثبات نمایی.

-         آری ، نـابونید و پسر او بالتازار بیـدادگـر ، قـوم مـا را به اسـارت و بـردگی گرفته اند،از ما بــرای ساختن پرستشگاه های خدایان خود بهره می جویند،به دخترانمان تجاوز می کنند و آنها را به فاحشه گری وا می دارند و با ما همچو بردگان رفتار کرده و ما را خرید و فروش می کنندواگر کسی از ما سر بـه قیام گذارد ، او را بــا بـدترین شکنجه ها از بین می برنـد و یــا زنده زنده می سوزانند.

کوروش چهره اش در هم گردید و اخمی ناشی از ناراحتی بر چهره اش نمایان شد و گفت:

-         ازدیدار شما آزرده گشتم.

-         از اینکـه شما را آزرده گردانیدم شرمسارم،بــرای شما کـه راحتی و آسایش و بــرابــری
مردمان سرزمینتان زبانزد جهان است ، شرح حال مـا نـاباورانه می نماید.عـدل و داد شما زبانزد
همه مردم بـابل است و بـه تـازگی مردم و بزرگان بابل نیز از نابونید آزرده هستند.

-         آنها چرا از نابونید آزرده خاطر گردیده اند؟

-         داستانی بسیار طولانی دارد که اگر شاه حوصله آن را دارند برایشان آنرا نقل کنم.

-         خیـر ، از انصاف بـه دور است که تنی رنجور همچو تو را در این شرایط نگه دارم و تو بـرای
مـن داستـان بگویی ، خسته راه نیز هستی و بـی شک گرسنگی بر تو فشـار می آورد. زخمها و
پوشش تو نیز شایسته یک انسان نیست.


 

 

 

 

 

 

 

کـوروش بزرگ دست هـای خود را بر هم زد و
بـگ پاته از لابـه لای سرداران بـه پیش آمـد و
کـوروش رو بـه او کـرد و گفت : ایـن مرد را بـه
حمام برده و پس از مرهم نهادن بـر زخمهایش
پوششی نیـک بـر تن او کرده و غذا به او دهید
و سپس به من خبر دهید که می خواهم با او
بطور کامل صحبت کنم.


بگ پاته سر خم نمود و سپس به کمک دو تن از ملازمان دربار ، مرد را به همراه خود بردند.

کـوروش دستی بــر ریش خود کشید و غرق افکـار گشت . همیشه از آزردگی انسانها آزرده خاطـر
می گشت.بـه سوی درگاه خروجی تالار حرکت کرد و آن چنان در فکر می گذراند که متوجه احترام
اطرافیان خود نگردید.

شب ، همه فرماندهان در دربار جمع شده بودند و مـرد یـهودی نیز بـا جامه ای زیبا بــه رنـگ سرخ
در وسط تـالار ایستاده بود. پس از آنکـه جارچی خبـر ورود کــوروش را اعلام کـرد ، همگـان سر خم
نمودند و مرد یـهودی نیز به مانند سایرین احترام به جا آورد . پس از نشستن بر تخت ، رو بــه مـرد
یهودی نمود و گفت:

-        هر چه از تو می پرسم می خواهم جـواب راست بشنوم و بـدان اگـر در سخنانت دروغ یابم
چـه در حــال حاضر و چه در آینده،مطمئن باش عذابی سخت در پیش داری.پس سخنانت را بسنج
و دقیق جواب ده که در آن صورت پاداشی بس گزاف در انتظار تو خواهد بود.

-        برای من پاداشی بالاتر از آزادی قومم و زیستن در سرزمینی به فرماندهی پادشاه دادگری
به نام کوروش نیست.

-         چند سال است در بابل هستی؟

-         نزدیک به 8 سال .

-         آیا شهر بابل را خوب می شناسی؟

-         آری سرورم.

-         نخست به من در باره شخص نابونید هر آنچه می دانی بگو ، زیــرا تا شخصیت دشمن خود
را نشناسم نمی توانم کمر نبرد با او بر بندم . همچنین می خواهم بدانم چرا مردم و قدرتمندان بابل
از نابونید ناراضی هستنددرحالیکه بابل سرزمینی ثروتمند است و به بازرگانی و تجارت شهره جهان.

-         ابتدا از خود نابونید برای شما می گویم.او فرزند کاهنه ای از مردم حران است.هر چند عوام
او را پادشاه بـابل می دانند ، اما در واقع او بـازیچه دست کـاهنان و روحانیون سرزمین بـابل است و
آنـها هستند کـه بــر بـابل حکومت می کنند . او همیشه در سرتـا سر سرزمین بـــابل در حـال سفر
است و بـه دنبال معابد کهن خدایان که آنها را تعمیر کند و یا در آنجا معبدی نو بسازد.او تمام خدایان
از همه جای سرزمین بـابل را بـه شهر بـابل آورده و مردم سـایـر سرزمینهای بـابل را از خود رنجانده
است و از آنجا کـه خدای مـا در همه جـا هست و شکل و شمایل نـدارد ما را بـه اسـارت در آورده و
معبدمان در اورشلیــم را ویـــران نموده زیـــرا معتقد است کــه مــا خــدای خود را مخفـی کــرده ایـم
و نمی خواهیم بـه او دهیم ! امروز برخی از روحـانیون نیـز از او برگشته اند زیــرا او بـه خداوند سیـن
گرایش یافته است و از خدای بزرگ بابلیان که « بل- مردوک» نام دارد روی گردان شده است . شما
نابونید را هیچگاه درشهر بابل نخواهید یافت و تنها قوم من می دانند او اکنون در کجای سرزمین بابل
است ، زیرا قـوم مرا بـرای بیگاری و بـازسازی بــه همـراه خود می برد و مـن از طریق آنـها می توانم
بـرای شما خبر آورم کــه نـابونید در کجاست و مشغول چه کاری است.

-         حال بگو چرا توانمندان بابل از او رنجیده اند؟

-         به دلیل آنکه نابونید بـرای بازسازی معابد و پرستشگاه های خدایان نیـاز بـه در آمد دارد و با
وضع مالیاتهای سنگین ایــن خرجها را جبــران می کنـد و بـه همین دلیـل توانمندان نیـــز از او رنجیده
خاطرند. آنها اغلب بـازرگان هستند و بیشتر توجه بـه ایـن دارند کـه چـه کسی می تواند بازرگانی را
رونق بخشد و برایشان فرق نـدارد که پادشاهشان نابونید باشد یا کـوروش بـزرگ ، اما بـرای قوم من
کوروش بزرگ تنها نجات دهنده است.

-         در بابل چه چیزهایی تجارت می شود؟

-         علت رونق بازرگانی بابل را می توان در موقعیت مکانی آن یافت ، بابل در میان راه بازرگانی
غرب و شرق است.بازرگانان فنیقی کالاهای غـرب را از بنادر خود آورده و بـه جای آن کالاهای شرق
را از بازرگانان بابل می خرند.غلام و کنیز از جمله کـالاهایی هستند کــه همیشه در بـازار بـابل وجود
دارد. ربــا خواری بــه وفور یافت می شود. بانکداری نیز در آنجا وجود دارد.

-         در مورد استحکامات شهر بابل برای من توضیح بده.

-         شهر در دشت چهار گـوش قـرار دارد کـه همه اضلاع آن بـا هـم برابر است .

هر طرف ان حصاري به ارتفاع ۲۰۰ارج حصار شـــاهــی
( حـدود 65متـــر ) و پهنـــای 50 ارج شـــاهـــی
( حـدود 17 متــر) و طـول یکصدو بیست فـورلنگ
(24 کیلومتر)محصورگردیده استدر اطراف دیوارها
چهارصد دروازه وجود دارد که دربـهای این دورازه
ها از جنس برنج است.علاوه بر این دیـوار خارجی
یـک دیوار داخلی نیـز وجود دارد که شایـد از دیوار
خارجی باریکتر باشد،اما از نظر استحکام چیزی از
دیوار خارجی کمترندارد.در مرکز شهر در هر بخش
قلعه ای ساخته اند ، در هـر کـدام از این قلعه ها
مکانهای مهم مانند کاخ های شاه و عبـادتگـاه ها
قرار دارد.رود فرات از وسط شهر می گذرد و خیابان
های وسیـع و کـاخ ها و معابد با شکوه در شهربسیار بـه چشم می خورد کـه همه مال توانگران است.

-         صبر کن. اینگونه که می گویی ورود به شهر غیر ممکن است، اما یکبار دیگر سخنت را تکـرار
کن،رودی که نام بردی از کجای شهر می گذرد؟

-         رود فــــرات از وسط شهر مـی گـذرد و از طــرف شمالی شهر وارد شهر گــردیده و از سمت
جنوبی آن خـارج می شود .

-         آیا در مسیر رودخانه نیز حصاری وجود دارد؟

-         آری امـا دیوار تـا بالا پیش رفته و سوراخی بـه پهنای رودخانه دارد کـه در جریان یـافتن رود به
داخل شهر خللی ایجاد نکند.

-         این اطلاعات در مورد شهر را از کجا به دست آورده ای؟

-         در دوره ای از اسارتم ، تعمیر ایـن حصارتوسط قوم مـن انجام می گرفت و بـه همین دلیل آن
حصار را خوب می شناسم.

-         بسیـار خوب ، سخنـان تو را تاکنون راست دیدم، حال بـه من بگو چگونه به مردم بـابل و شما
اطمینان کنم.

-         سرورم،قوم من بسیار ضعیف و رنجور هستند ودر این چند سال اسارت،قوای ما بسیار تحلیل
رفته است اما در یکی از ایالت های بابل میان رودخانه زاب و دیاله،مردی از بابل حکومت می کند که
مارا بسیار پنهانی یـاری رسانده است و نـام او« کوبارو» است کـه بسیــار دوستدار توست و من کـه
اکنون پیش روی شما هستم،توسط او و به دور از چشم مأموران بالتازار به سوی شما فرستاده شدم
که قول همراهی او را به شما بدهم.

-         بسیار خوب،از اطلاعات کامل تو سپاسگزارم،گویا قوم یهود می دانسته که چه کسی را برای
ما بفرستد. فردا عصر به تو اطلاع خواهم داد که تصمیم بر چه گرفته ایم . امشب را به نیکی در دربار
ما سپری کن.

سپس رو به بگ پاته کرد و گفت:شورای فرماندهان و سران را جمع کن تا بر سر این موضوع به شور
بنشینیم.

سپس برخاست و به آرامی به سمت تالار بیرونی رهسپار گشت.

فردا زمانی که خورشید به نیمه رسیده بود، پس از غذا، بردیا در بالکون اختصاصی، سر بر زانوی پدر
گذاشته بود و خوابیده بود . کوروش در فکر مردم بابل بود ، همانگونه که او فرزندش را دوست داشت 
آنها نیز فرزندانشان را دوست داشتند ، اما فرزند او چه سرنوشتی در انتظارش است و دلبندان آنها
چه سرنوشتی. با این افکار دست به گریبان بود کـه بگ پاته بـه همراه کـاساندان وارد بـالکون گردید.
کاساندان بردیا را بـه آرامی از روی پای پدرش برداشت وبه درون اتاق برد و بگ پاته نیز گفت: سرورم
همه آماده اند.

کوروش به همراه بگ پاته وارد شورای فرماندهان گشت،همه به احترام او سر خم نمودند،در چهره
همه عزم راسخ در حمله به بابل موج می زد . رو به همگـان نمود و گفت: سخنــان مرد یـهودی را
شنیدید . از چهره هایتان نیز قصد و هدفتـان را نیـز خواندم و اگـر غیر ایـن می دیدم شـک می کردم
زیرا جوانمردی و کمک بـه ضعیف از خصلت ما ایرانیان است ، حال بگویید چه کنیم؟

« فرورتیش» به نیابت از سایر سرداران زبـان بـه سخن گشود: همانطور کـه کـوروش بــزرگ فرمودند
مـا همگی بـا حمله بـه بـابل موافقیم ، زیـرا بدین سان ، هـم سرزمینمان امنیت بیشتری می یابد و
همچنین در غــرب کـشور نیـز دیگــر دشمنی ایــران را تهدیـد نمی کند . قـوم یــهود را نیـــز از ستــم
می رهانیم و به سرزمین مصر نزدیک می شویم.

-         نقشه ای برای تصرف بابل دارید؟

-         سرورم همگی بر این نظر اصرار دارند که بایستی شهر بابل را به سرعت متصرف شد، زیرا
با تصرف آن کل بابل را تسخیر کرده ایم.

-         امـا بـه ایـن اندیشیده اید کــه اگــر نـابونید یـا بـالتازار در بــابل بـاشند و دروازه هـای شهر را
ببندند آنــگاه بایستی چه کنیم.

-         بایستی از مردم شهر کمک بگیریم تا دروازه ها را بر ما بگشایند!

-         نباید به مردم ضعیف اطمینان کرد زیـرا آنها بیش از این رنجور هستند که یارای کمک بـه ما را
داشته باشند همان که به ما خبر دهند و ما را از وضعیت دشمن آگاه سازند برای ما کافی است.

دادارشیش قـدم پیش نهاد و گفت: سرورم من می گویم بـرای اینکـه سپاه مـا مبادا تبـاه گردد ، ابتدا
کوبارو را تجهیز سازیم و راهی شهر بابل نماییم و خود سایرسرزمین بابل را تسخیر کنیم،زیرا اگر تمام

سرزمین بابل تسخیر شود نـابونید فردی ضعیف است و تسلیم خواهد شد. 

-         فـکری است تا حدودی کـامل، اما این
ظلمی است بـر کـوبارو و سپاه او و از مردانگی
بـه دور است کـه چون مـا ترسیده ایم اورا پیش
انـدازیم،همچنین سپاه او و ما هیچ فرقی ندارد
اگر به حصار بـابل برسداز کار آیی و توان سپاه
او کاسته می گردد و شکست خواهد خورد و
از نـظر روانی نیز ارتش را نمی تـوان زیادپشت
حصارهای تنومند بـابل معطل نگه داشت.

-         آیا سرورمان نظری دیگر دارد؟

 

-         با نظر شما برای فرستادن تجهیزات و نیرو برای کوبارو موافقم ، در همین زمان که کوبارو برای
حرکت بـه شهر بــابل آماده می شود مرد یهود را بـه شهر بــابل می فرستیم تا بـه کـوبارو خبر رساند
کـه نابونید یـا بـالتازار کدامشان در بابل هستند.پس از آنکه فهمیدیم هر کدام از این دو نفر کجا هستند 
تصمیم می گیریم ، اما هدف ما باید شکست بالتازار باشد زیرا بـر طبق گفته های مرد یهود اوست که
در واقع زمام سرزمین بابل را در دست دارد. در مورد ورود بـه بــابل نیز به کـوبارو بگویید کـه ارتش را از
محل ورود آب فرات به شهر ، وارد شهر کند ، ابتدا مسیر رودخانه را منحرف سازد تا ارتفاع آب رودخانه
کـاهش یابد و سپس ارتش را شبانگاه وارد شهر نماید ، ایـن گـونه اگر دروازه ها نیز بسته باشد ارتش
ما وارد شهر می گردد.

همگی از نظر کوروش در شگفت ماندند و آن را تصدیق کردند .


فردا پیک ها فرستاده شدند و ایرانیان برای آماده کردن ارتش خود و کوبارو به تلاش افتادند.

کـوبارو بـرای کـوروش پیغام یـاری فرستاد و کـوروش ارتش و تجهیزات را بــرای او ارسال کـرد و بـه همراه
ارتش پیغامی برای او فرستاد که به یاد داشته باش بـه محض ورود به بــابل جـان و مال مردم را امان ده
و مبادا بر آنـها و اموال و جانشان یورش ببری و در صورت تخلف ، متخلف را جزا ده. نـگران حمله بالتازار و
نابونید نیـز مبـاش کـه بـه مـا خبـر داده اند آنها خارج از شهر بـابل هستند و ما پس از شکست دادن آنها
به تو در شهر بـابل ملحق می شویم ، پس تو آماده حرکت شو.

کوروش ( در 539 پیش از میلاد)به سرزمین بابل وارد گردید و جنگ آغاز شد، یهودیان به او خبر دادند که
نابونید در سیپ پار است و بالتازار در راپیس، پس ارتش خود را به دو دسته تقسیم کرد و گروهی را بـه
جنگ بـا نابونید در سیپ پار فرستاد و خود به جنگ بالتازار شتافت .

جنگ با بالتازار در گرفت و بالتازار که انتظار دیدن کوروش را نداشت ، غافلگیر شد و در نبردی چند ساعته
شکست خورد . پس از پایان نبرد و در هنگام حرکت به سمت بـابل برای پیوستن به کوبارو، پیک خبر آورد
که نابونید بـا عده کمی از سیپ پار فراری شده است.

خبـر رسید کـه کـوبـارو شهر را گـرفته است و پس از دو روز در 7 آبــان کـوروش بــزرگ بـه شهر بـابل وارد
گشت و مردم بابل از او و ارتش ایران استقبال بسیار کردند. در کـاخ نابونید در بابل کـه مانند چندین پلکان
بنا شده بود باغ های زیبا وجود داشت، کوبارو در انتظار کوروش بود و کوروش بزرگ با دیدن او از وی بسیار
تقدیر کرد و او نیز با احترام فراوان از لطف کوروش بزرگ نسبت به خود قدردانی کرد.


فردای تصرف بابل،مردم بـابل انگار کـه هیچ حـادثه ای رخ نداده بـر سر کارهای خود بـازگشتند،کـوروش در
کاخ نشسته بود وبه همراه سردارانش مشغول بررسی اوضاع و احوال بابل بود. کـوبارو سردار بابلی وارد
گردید و از کوروش اجازه صحبت خواست.

-         بگو کوبارو یار وفادار ما.

-         سرورم بــابل اوضاع متشنجی دارد و از شما می خواهم برای فروکش کـردن این اوضاع چاره ای
بیاندیشید.

-         چه شده است؟

-         سرورم ما قبول داریم که نابونید ستمکار و فرزندش بالتازار بر مردم یهود بسیار جفا کرده اند ، اما
اکنون مردم آزاد گردیده یهود ، خواستــار غـارت و چپاول شهر توسط شمـا و سپـاه ایــران هستند تـا بدین
ترتیب کـمی بــر زخم جگرشان التیام دهند.

-        همه می دانند کـه کـوروش از هـرگونه خونریزی و خرابی بیـزار است. البته هر دو قوم یهود و بـابل
ما را در شکست دادن نابونید آواره و بالتازار یاری رسانده اند و شایسته نیست که هردو را مأیوس سازیم
پس باید اندیشه ای کنیم و چاره ای بیاندیشیم.

در این زمان موبدی از موبدان به شاه ایران گفت: قوم یهود را تو آزاد ساختی و تو بر آنها اکنون فرمانروایی،
آنها را بـه کـیش زرتشت رهنمون شو و هر کس مخالفت کرد بـه زور او را به این کیش آور تا کاملاً تـابع تو
گردند و سپس به آنها فرمان ده که با مردم بـابل کاری نداشته باشند وگرنه به خشم تو گرفتار می شوند
و ما نیز تو را حامی هستیم.

کوروش رو به آنها کرد و گفت:آنگاه عمل آزاد سازی آنها توسط مـا وجهه ای خودخواهانه و جبروار به خود
می گیرد و این از مرام ما به دور است. به یاد داشته باشید هر دینی که راست باشد و از هیچ چیز باکی
نداشته باشدنیازی به زور ندارد و در دلهای انسان ها جای باز می کند.

سپس رو به رئیس جارچیان بابل کرد و گفت: در بابل جار بـزن کـه تمام یهودیان در حیاط کاخ جمع گردند و
چند نفر را به عنوان نماینده نزد ما بفرستند.

دستور انجام شد و نمایندگان یهودیان نزد کوروش آمدند.پادشاه ایران رو به آنها کرد و گفت: شما به ارتش
ما بسیار لطف کردید و ما نیز جان خود را برداشته و برای آزادی شما همت گماشتیم و منتی نیز بـر شما
نیست،حال از شما خواهانم کـه از نظرخود دربـاره غارت بابل کوتاه آیید و در سرزمین بـابل همچو مردمـان
دیگر زندگی کرده و روزی یابید و شک نکنید که اگر کسی گزندی به شما روا دارد، بـا او بر طبق داتم شاه
ایران رفتار می کنیم. ما نیز از ثروت پادشاه بابل به شما کمک می کنیم تـا اساس زندگی نـو را بـرای خود
فراهم سازید و دیگر کسی را بـرده کـسی نیست و همه بــردگان بـازار بــابل نیــز جمع می شونــد و آزاد
می گردند و برده داری ممنوع است. حال اگر خواسته ای دارید بگویید؟

-        کــوروش بــزرگ به سلامت بـاشد.داد و بـزرگی شمـا بـر ما اثبات گـردیده است و چون شمـا امــر
می کنید مـا بـه گوش جان قبول می کنیم ، اما از شما خواسته ای دیگر داشتیم.

-         بگو؟

-         اگر امکان دارد،مـا را در سرزمین موعودمان جـای ده و ما را یـاری کن کـه معبد خراب شده خود را
دوباره بسازیم.

-         منظور شما معبد اورشلیم است؟

-         آری سرورم.

کوروش کمی مکث کرد و اندیشید و سپس گفت:

-         قبول می کنم،نیروی خود را جمع کنیدوهر چه برای سفر به آنجا نیاز دارید بگویید که فراهم سازم
نامه ای نیز به فرماندار آنجا می نویسم که شما را یاری کند و از زر و سیم که در خزانه نابونید است برای
شما می فرستـم تـا معبد و خانه های خود را دوباره بسازید و تا چند سال نیز از مالیات معـاف هستید تـا
بتوانید مرهمی بـر رنج ایـن چند سال اسـارت خود بگذاریدو عقب ماندگی هـای خود در زندگـی را جبــران
سازید.

-         سرورم بزرگی و جوانمردی شما را نسل به نسل ، نقل محافل قوم من خواهد بود ، که بی شک
پادشاهی به جوانمردی کوروش بزرگ در دنیا زیست نکرده و نخواهد کرد.

-         نام تو چیست ای مرد؟

-         من « شاماخابالزور» هستم.

-         تو سرپرست قوم یهود می باشی و سرپرست بازسازی معبدتان در اورشلیم.

-         اطاعت می شود سرورم.

-         تخمین می زنی چند نفر قصد رفتن به فلسطین را دارند.

-         در حدود 42500 نفر سرورم.

-         به قوم خود یاد آور شو هرگاه مردم و سرزمین من ایران به یاری شما نیاز داشت،مانند نبرد بابل که
شما را یاری کردم شاهان و مردم مرا یاری نمایید .

-         اطاعت می شود سرورم.

آنگاه یهودیان به آرامی از دربار خارج گشتند ، کوروش رو به جارچی شهر کرد و گفت : در شهر جار بزن کـه
کوروش می خواهد به دیدار« بل – مردوک» خدای بابل بیاید.

هنگام عصر مـردم در حیاط معبد بـل – مردوک منتظر بودند کـــه از ضلع غربی معبـد کــوروش و سـران ارتـش
ایـران وارد معبد گشتند و در میـان حیاط سران ایستاده و کـوروش به آرامی به سمت بـل – مردوک در معبـد
وارد گشت و دست بل – مردوک را در دست گرفت.مردم بابل با دیدن این صحنه فریادی از شادی برکشیدند
و سپس جارچی با صدایی بلند فرمان کوروش را بدین مضمون خواند:

هر کس دوست دارد مـن پادشاه او هستم ، هر کس دوست ندارد مـن شاه او نیستم ، امـا او آزاد است در
سرزمین های تحت تسلط مـن زیست کـرده و روزی بگیرد و اگـر کسی را بــه آن فـرد گزندی باشد مـن از او
حمایت می کنم.همه انسانها با هم برابرند و همه افـراد در دین خود آزاد می باشند دینی را بـر دینی بـرتری
نیست. خواست کوروش آزادی همه انسانهاست. کـوروش فرمان داده کـه خدایان سایر شهرها بـا احترام بـه
شهرهای دیگر بـاز پس داده شوند تـا عدالت در بابل حاکم گردد.

مردم با صـدای فریـاد خود حمایـت خـود را از پـادشـاه جدیدشان ابراز کردند. دانـایـان سخن کـوروش را بـرروی
منشور آزادی نوشتند. آنگاه کوروش و درباریان به آرامی بـه کـاخ وارد شدند و قصد داشتند برای انتخاب رئیس
ساتراپ جدیدبـه شور نشینند کــه خبــر رسید نـابونید خـود را در شهر بــابل تسلیـم نیــروهای هــزاره پـاتیش
(ارتش ایران) کرده است.

کوروش فرمان داد بااو بدرفتاری نشود و سپس به دادارشیش دستور داد به همراه نیروهایی کارآزموده نابونید
را به کارامانی(کرمان) محل استقرار پادشاهان سرزمینهای گوناگون ببرد و از او به نیکی استقبال شود.

فردای آن روز در شورای مرکزی همه سرداران بـه این نتیجه رسیدند که کـمبوجیه جوان را به همراه کوبارو به
فرماندهی بـابل بگمارند کـه هم کـمبوجیه چگونه فـرمانروایی کـردن را بیاموزد و هـم سرزمین مجاور ، مصر را
بیشتر بشناسد که بعد از پدر شاید نیـاز باشد او بـه مصر رود. پس از تأیید ایـن نظر ، پیکی برای کـوروش خبر
اتحاد فنیقیه با پادشاهی او را به وی رساند و مردم فنیقیه نیز با او متحد گشتند.

کوروش 5 ماه در بابل ماند و پس از آنکه خیالش از استقرار و ثبات بابل آسوده گردید ،


|+|نوشته شده در دوشنبه 1387/07/01 ساعت 11:5 قبل از ظهر توسط سعید شنبه زاده |
نبش قبر تاريخي اسامي داريوش و کوروش
اگر كوروش و داريوش پادشاه نبودند و ضرورت موقعيتشان ايجاب نمي‌كرد كه در كتيبه‌هاي دوره هخامنشي با حالت نهادي و فاعلي از آنها ياد شود، شايد امروز در زبان فارسي نام‌هاي «كوروش» و «داريوش» وجود نداشت و به جاي آنها اسامي «داريوم» و «كوريوم» يا «داريو» و «كوريو» داشتيم.
يكي از ويژگي هاي دستوري زبان فارسي باستان اين است كه اسم ها نيز صرف مي شده اند. همچنان كه امروزه ما فعل را صرف مي كنيم. به اين ترتيب،‌ اگر اسمي در نقش فاعلي / نهادي يا مفعولي يا اضافي قرار مي گرفت، شناسه هاي مختلفي مي پذيرفت. اين شناسه ها در مورد اسم هايي كه به u يا a يا I يا a ختم مي شدند، نيز متفاوت بودند.
«داريو» و «كورو» اسم هايي بودند كه به u ختم مي شدند. اين گونه اسم ها وقتي در حالت فاعلي / نهادي قرار مي گرفتند، شناسه «ش»، در حالت مفعولي شناسه «م» و در حالت اضافي شناسه «ائوش» مي گرفتند. با اين توضيحات، «داريوش» و «كورش» صورت هاي فاعلي / نهادي اسم هاي «داريو» و «كورو» هستند. اما از آنجا كه در كتيبه هاي خود بيشتر در حالت نهادي و فاعلي قرار گرفته اند و يا انجام دهنده كاري بوده اند، اين ضرورت با شناسه «ش» بيشتر در كتيبه هاي هخامنشي به كار رفته و به همين صورت به فارسي امروز رسيده است. شايد اگر «داريو» و «كورو» در كتيبه ها بيشتر در حالت مفعول به كار رفته بودند، امروزه به جاي آنها صورت هاي «داريوم‌» و «كوروم» را داشتيم. امروزه آنقدر نام هاي كورش و داريوس براي ما جا افتاده است كه با شنيدن آنها نمي توانيم تصور كنيم اصل اين نام ها صورت ديگري داشته و در واقع،‌ اگر به همان صورت به فارسي امروز مي رسيد، اكنون بايد به جاي آنها «كورو» و «داريو» را به كار مي برديم.
واقعيت اين است كه «كورو» از صورت فارسي باستان Kurau و «داريو» از صورت فارسي باستان darayavau اسامي اصلي اين دو پادشاه هخامنشي بودند. در مورد معناي نام «كورو» هنوز اشتقاق دقيقي ارايه نشده است. اما «داريو» از دو بخش تشكيل شده بود: daraya-vahu كه «داريه» به معني «نگهدارنده» و «وهو» به معني «نيكي» است. جمعا اين اسم «نگهدارنده و حافظ نيكي» معنا مي دهد.


|+|نوشته شده در دوشنبه 1387/07/01 ساعت 10:53 قبل از ظهر توسط سعید شنبه زاده |
پیدا شدن موجود عجیب سواحل امریکا و شباهت آن با سر ستون تخت جمشید

به تازگی لاشه موجودی شبیه به این ستون در سواحل آمریکا پیدا شده که دانشمندان را بسیار متعجب کرده است. و آن ها هنوز پی تحقیقاتی در روی این جانور عجیب و قریب اند.
اگر کمی به این جانور دقت کنید می بینید که این جانور شباهت زیادی به سر ستون تخت جمشید دارد.پس می فهمیم در آن زمان در خلیج همیشه فارس این موجود زندگی میکرده که پس از مرور زمان نسل وی منقرض شده.از دندان های این موجود عجیب و قریب معلوم است که او هم میتواند یکی از سلطان های بزرگ دریا باشد ولی اندازه ی او بسیار کوچک تر از نهنگ و یا کوسه است.
این موجود به احتمال ۹۹% در آب های خلیج فارس هم زندگی میکرده و حتما هم حیوانی درنده و قوی بوده.زیرا هخامنشیان در سنگ تراشی های خود همیشه نماد قدرت را کشیده اند .
در ضمن شاهان هخامنشی تمایلی برای نصب این مجسمه در داخل تالارهای اصلی کاخ نداشتند.

حال هم این موجود…..


|+|نوشته شده در دوشنبه 1387/06/25 ساعت 10:46 قبل از ظهر توسط سعید شنبه زاده |
آخرین نوشته ها
آخرين گفتار كـــــورش كبيــــــر
درگذشت کورش و خاکسپاری وی
هدف از تخریب اثار باستانی چیست؟
فروش ماسک هخامنشی یا حراج تمدن یک ملت؟
کشاورزی در دوره هخامنشی
قضا و قضاوت های هخامنشی ها
وصیت های مینوی(داریوش)
داستان تسخير بابل
نبش قبر تاريخي اسامي داريوش و کوروش
پیدا شدن موجود عجیب سواحل امریکا و شباهت آن با سر ستون تخت جمشید
آرشيو وبلاگ
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387